پخش فیلم

فهرست

عناوینِ جدیدترین مطالبِ سایت ( کلیک کنید ) :

* حذف ضمیر « ی » متکلّم در منادا

* آیا « سهل بن زیاد » به دروغگویی متهم شده است ؟

* نقد فلسفه ( فصل چهارم : فلسفه ایستاست یا پویا ؟ )

* میزان اعتبار روایات سه کتاب «قرب الإسناد» و «المحاسن» و «تفسیر العیّاشی»

* انتساب محتوای کتب ادعیه و مانند آن به معصومین علیهم السلام

* مذهب مولوی و مقامات و ادراکات عرفانی او

* « رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز »

* حکم انگشتر برای خانمها

* پارک ملی کوهستان گوادالوپ

* وارد کردن شیء نجس به مسجد

* عجب نباشد اگر مرده ای بجوید جان

* مقصود از اینکه می گویند : « پای استدلالیان چوبین بُوَد » چیست ؟

* دادن کفارهء روزه به سیّد فقیر جائز است

* چگونه نماز می خوانی ؟!

* صفای باطن و یاد امام حسین صلوات الله علیه

* منحنی طبرزدی

* بیدار می شوم ...

* دربارهء « آرزوهای بزرگ »

* اسلام شناسی ( 7 ) ( اعمال فرافقهی ! )

* از آفات نظام آموزشی جدید در حوزه های علمیّة

 

عجب نباشد اگر مرده ای بجوید جان

اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد

تو هم به صلح گرایی اگر خدا خواهد

هزار عاشق داری تو را به جان جویان

که تا سعادت و دولت ز ما که را خواهد

ز عشق عاشق درویش خلق در عجبند

که آنچ رشک شهانست او چرا خواهد ؟!

عجب نباشد اگر مرده‌ای بجوید جان

و یا گیاهِ بپژمرده‌ای صبا خواهد

و یا دو دیدهء کور از خدا بصر جوید

و یا گرسنهء ده ساله‌ای نوا خواهد

همه دعا شده‌ام من ز بس دعا کردن

که هر که بیند رویم ز من دعا خواهد

ولی به چشم تو من رنگ کافران دارم

که چشم خیره کُشَت بیندم غزا خواهد

اگر مرا نکشد هجر تو ز من بِحِلَست

اسیر کشته ز غازی چه خونبها خواهد ؟!

سلام و خدمت کردم بگفتیَم چونی ؟

چنان بُوَد مس مسکین که کیمیا خواهد

چنان برآید صورت که بست صورتگر

چنان بُوَد تن خسته کیش دوا خواهد

ز آفتاب مزن گفت و گوی چون سایه

ز سایه ذره گریزد همه ضیا خواهد

زهی سخاوت و ایثار شمس تبریزی

که شمس گنبد خضرا از او عطا خواهد

 

جلال الدین محمد رومی

 

نقد فلسفه ( فصل چهارم : فلسفه ایستاست یا پویا ؟ )

بعضیها فکر می کنند فلسفه یک مقولهء ایستا است ؛ درست مثل یک دین یا یک مذهب. دین ، ایستا است ، به این معنا که بعضی از قضایایی که ساختار دین را تشکیل می دهند ، ، و به آنها ضروریّات دین می گویند ، حدّاقلّ چیزی هستند که متدیّنِ به آن دین ، باید به آن معتقد باشد تا بشود به او دیندار گفت. مثلاً نمی شود کسی مسلمان باشد اما بگوید من توحید را قبول ندارم ، یا نبوّت را قبول ندارم یا بگوید به قرآن معتقد نیستم. اسلام یعنی همین اعتقادها و اعتقاد به همین گزاره ها. بعضی گمان کرده اند فلسفه نیز اینچنین است ؛ قضایایی را به عنوان ضروریّاتِ فلسفه فرض می کنند ( مثل قِدَمِ عالَم و جبر ) و از آنجا که طبق فرض ، این گزاره ها کفر آمیز بوده و مخالف اسلام اند ، می گویند همهء فلاسفه کافر اند ، چراکه اعتقاد به قِدَمِ عالَم ، جبر و امثال اینها جزء مُقَوّماتِ فلسفه است و نمی شود کسی فیلسوف باشد و به اینها معتقد نباشد. حال اگر کسی بگوید من فیلسوف ام و به همهء مقدّسات هم قسم بخورد که من در عین اینکه فیلسوفم ، همین تفلسف و کار فلسفی ام من را به حدوث عالَم و اختیار سوق داده و معتقد کرده است ، به او می گویند اشتباه می کنی ! تو یا دروغگوی کافری هستی که می خواهی خود را دیندار جلوه دهی ، یا در واقع فیلسوف نیستی و خيال مي كني كه فيلسوفي !

و به همين جهت است كه اين افراد با فلسفه مثل یک موجود نجس العین برخورد می کنند که چون نجاست جزئی از ذات اوست به هیچ وجه قابل اصلاح نیست و اگر اصلاح شود دیگر فلسفه نیست !

این تصوّر ، در برابر تصوّر پویایی در مورد فلسفه است. آنها که فلسفه را پویا می دانند معتقدند که فلسفه هم مثل همهء علوم بشری ، قابل اصلاح است و اگر هم در آن اشتباههایی یافت شود و با همان روش تعقّلی اصلاح گردد ، نتیجه – هرچه که باشد – باز هم جزئی از فلسفه است.

به نظر ما ، واضح است که دیدگاه دوم ( پویایی فلسفه ) درست است. چراکه همانطور که قبلاً گفتیم ، تعاریف علوم ، تقسیمات آنها و ... مسائلی مانند این ، همه و همه از مسائلی است که به یک معنا اعتباری و قراردادی هستند. پس اگر می خواهیم تعریف یک علم ( مثلاً شیمی ، فقه ، فلسفه و ... ) ، فروعات آن ، و مسائلی مانند اینها را بدانیم باید به عُرف متخصّصین آن علم رجوع کنیم. وقتی ما کتب فلاسفه را مطالعه می کنیم ، در می یابیم که وقتی این سؤال مطرح می شود که « عالَم حادث است یا قدیم ؟ » ، هیچ فیلسوف فاضلی قول به قِدَم عالَم را جزء مقوّمات و اجزاء لا یتغیّر فلسفه نمی داند ، اگرچه خودش بالفعل معتقد به قِدَم باشد. او می گوید تعقّل من و کنکاشهای عقلی من ، مرا به استدلالی رساند که نتیجه اش قِدَم عالَم است. اگر شما مدّعی هستید من در این استنتاج مرتکب خطائی شده ام ، اشتباه عقلی استدلال مرا مشخّص کنید. از طرف دیگر ، سخن فیلسوفی که قائل به حدوث عالَم است نیز همین است ؛ او هم می گوید این استدلال عقلی بود که مرا به این نتیجه رساند ، هر کس مدّعی است من اشتباه کرده ام بیاید و دقیقاً مشخّص کند کجای استدلال و استنتاج من اشتباه بوده است. در این زمینه فلسفه با علوم بشری دیگر هیچ فرقی ندارد. هیچ فیلسوف عالِمی ، علم بشریِ خود را همچون دین ، ایستا نمی داند.

مدّتی قبل ، در ضمن مباحثه ای دوستانه با یکی از اساتید ( که از شاخص ترین چهره های مخالف فلسفه است ) ، ایشان مسألهء اعتقاد فلاسفه به عقاید کفر آمیز را مطرح کردند. ( این گفتگو ، هم از طرف من و هم از جانب ایشان ضبط می شد ). گفتم : « فرض کنیم واقعاً این عقاید کفر آمیز باشند. آیا این عقاید جزء مقوّمات فلسفه هستند ؟ » ، گفتند : « بله. مثلاً نمی شود یک فیلسوف معتقد به حدوث عالَم باشد. » گفتم : « اگر فیلسوفی مثل کِندی پیدا شد و گفت من با مدد گرفتن از همین فلسفه معتقد به حدوث عالَم شده ام ، چه ؟ » ، گفت : « نمی شود ! این مثل آن است که یک نفر سنّی بگوید من سنّی هستم امّا ابوبکر را به عنوان خلیفهء رسول خدا صلّی الله علیه و آله قبول ندارم ! آیا این ممکن است ؟! به همین صورت هم یک فیلسوف نمی تواند قائل به قدم عالم نباشد. » گفتم : « این همه اصرار برای چیست ؟! خودِ فلاسفه که امثال قدم عالَم را جزء قطعیّات لا یتغیّر فلسفه نمی دانند و از هر گونه نقد و نقض و ابرام هم که استقبال می کنند. وقتی خودشان اینها را جزء ذاتیّات فلسفه نمی دانند و می گویند « نحن أبناء الدلیل » هر کجا استدلال ما را برد همانجا می رویم و وقتی خودشان معتقد به امکان اشتباه در استنتاجاتشان هستند و اگر شما مثلاً حدوث را با برهان عقلی اثبات کنید ، نتیجه گیری شما را به عنوان یک دیدگاه فلسفی خواهند پذیرفت ، چرا شما اصرار می کنید که فلسفه همچون یک دین غیر قابل تغییر است ؟! » در اینجا ایشان فرمودند : « حرف تو را قبول دارم امّا اگر من بیایم و بگویم : من نه با کلّیّت فلسفه ، بلکه با فلان قول و فلان نظریه در فلسفه مخالفم ، حرف من در میان هیاهوهای علمی و غیر علمی گم می شود و حرف حقّم را کسی نمی شنود. امّا اگر بگویم من با اصل فلسفه مخالفم و اصل آن را کفر می دانم ، توجّهها جلب می شود و آن وقت می توانم سخنانم را به گوش دیگران برسانم. »

ان شاء الله در فصل بعد به نکات مهم دیگری اشاره خواهیم کرد. وَ اللهُ یَقولُ الحَقَّ وَ هُوَ یَهدِی السَّبیل.

 

حذف ضمیر « ی » متکلّم در منادا

سؤال : در سورهء زُمَر در دو جا بجای « یا عِبادی » ، « یا عِبادِ » آمده. علّت چیست ؟ آیة الله ... در این مورد گفته افرادی که به این طریق مورد خطاب قرار گرفته اند از مقام بالاتری نسبت به کسانی که بدون حذف « ی » مورد خطاب قرار گرفته اند برخوردارند.(436/3/24)

جواب : 1 ) دو آیه از سورهء زُمَر که در متن سؤال به آن اشاره شده ، اینها هستند :

آیهء دهم : « قُلْ يا عِبادِ الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّكُمْ لِلَّذينَ أَحْسَنُوا في‏ هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةٌ وَ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةٌ إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِساب » « بگو: اى بندگان من كه ايمان آورده‏ايد، از پروردگارتان پروا بداريد. براى كسانى كه در اين دنيا خوبى كرده‏اند، نيكى خواهد بود، و زمين خدا فراخ است. بى‏ترديد، شكيبايان پاداش خود را بى‏حساب [و] به تمام خواهند يافت. »

و

آیهء شانزدهم : « لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النَّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ ذلِكَ يُخَوِّفُ اللّهُ بِهِ عِبادَهُ يا عِبادِ فَاتَّقُون » « آنها از بالاى سرشان چترهايى از آتش خواهند داشت و از زير پايشان [نيز] طَبَق‏هايى [آتشين است‏]، اين [كيفرى‏] است كه خدا بندگانش را به آن بيم مى‏دهد. اى بندگان من، از من بترسيد. »

همچنین آیهء شصت و هشتم سورهء زُخرُف اینچنین است : « يا عِبادِ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُون » « اى بندگان من، امروز بر شما بيمى نيست و غمگين نخواهيد شد. »

2 ) وقتی منادا کلمه ای باشد که به یاء متکلّم اضافه شده است ، بر اساس نوعِ کلمهء مضاف ، از نظر نحوی احکام مختلفی برای منادا وجود دارد. ما در ضمن مقاله ای به ذکر این احکام پرداخته ایم و در اینجا مجال ذکر همهء آنها نیست. یکی از این حالات ( که آنچه در سؤال ذکر شده از مصادیق آن است ) این است که منادا ، اسمی صحیح الآخر ( غیر از دو کلمهء « أَب » و « أُمّ » ) باشد. در این حالت ، چهار کار جائز است : باقی گذاردن یاء متکلّم و ساکن کردن آن ، باقی گذاردن یاء و فتحه دادن به آن ، تبدیل کردن کسرهء قبل از یاء به فتحه و همزمان ، یاء را به الف بدل کردن ، و حذف یاء و باقی گذاشتن کسرهء قبل از آن.

 چنانکه ملاحظه شد ، در سه آیهء ذکر شده ، یاء متکلّم حذف شده و کسرهء قبل از آن باقی گذاشته شده است. البتّه برای سه وجه دیگر نیز مثالهایی از خودِ قرآن وجود دارد. مثلاً در همان سورهء زُمَر ( آیهء 53 ) می فرماید : « قُلْ يا عِبادِيَ الَّذينَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيم » « بگو: اى بندگان من كه بر خويشتن زياده ‏روى روا داشته‏ايد ، از رحمت خدا ناامید نشويد. در حقيقت، خدا همه گناهان را مى‏آمرزد، كه او خود آمرزنده مهربان است. »

3 ) چرا گاهی یاء متکلّم در منادا حذف می شود ؟ این مسأله از فروعاتِ مسأله ای کلّی در ادبیات است که به آن باب « حذف » گفته می شود و البتّه خودِ « حذف » ، از اقسامِ « ایجاز » است. ( در مقابلِ ایجاز ، إِطناب و مساواة قرار دارند. ) ایجاز عبارت است از اینکه عباراتی که متکلّم در ظاهرِ کلامش به کار می بَرَد ، کمتر از آن مقدار معنایی باشد که قصد بیان آن را دارد ( و البته همین الفاظ کم ، باید تمام مقصود او را برساند ). این ایجاز ، به دو شکل ممکن است رخ دهد : ایجاز قَصر و ایجاز حذف. و آنچه در مثالهای ذکر شده در سؤال صورت گرفته ، ایجاز حذف است. علل بسیار متعدّدی برای ایجازِ حذف وجود دارد که در جای خود ذکر شده و در کتب مربوط به علم « بیان » و مانند آن به آنها اشاره شده است. امّا به هر حال این حذف در باب نداء بسیار اتّفاق می افتد و به قول رضی الدین استرآبادی در شرح کافیة ، نداء موضع تخفیف است. همو در همانجا علّت آن را این گونه بیان کرده است که خودِ نداء موضوعیّت ندارد و مقصود ، آگاهی دادن به مخاطب است برای بیان مطلب بعدی. پس در بسیاری از اوقات تا جایی که می شود « مخفّف » می شود تا مطلب و مقصود اصلی زودتر بیان شود ، و به این ترتیب ، اجزائی از آن حذف می گردد ؛ گاهی حرف نداء ، گاه کلّ منادا و گاه بخشی از منادا.

 

میزان اعتبار روایات سه کتاب « قرب الإسناد » و « المحاسن » و « تفسیر العیّاشی »

سؤال : نظر شما در مورد ضعیف بودن یا ضعیف نبودن کتابهای « قُرب الاسناد » حِمیَری ، « المحاسن » برقی و « تفسیر » عیّاشی چیست ؟ (435/6/3)

جواب : اشکال قابل توجّهی در صحّت انتساب این سه کتاب به مؤلّفینشان در دست نیست ، و شواهد ، حکایت از صحّت این انتساب می کنند. امّا دلیل معتبری هم بر اعتبار جمیع روایات مندرج در این سه کتاب پیدا نکرده ایم. پس به نظر ما برای حکم به اعتبار یا ضعف یک روایت که در این سه کتاب آمده ، باید به قرائنِ مربوط به خودِ آن روایت ( چه قرائن داخلیّة و چه قرائن خارجیّة ) توجّه کرد ، و ذکر شدن آن روایت در یکی از این سه کتاب ، به تنهایی دلیل محکمی بر اعتبار یا عدم اعتبار آن روایت نیست.

 

حکم انگشتر برای خانمها

سؤال : آیا گذاشتن [ = پوشیدن ، در دست کردن ] انگشتر برای خانمها جائز است ؟ (436/3/28)

جواب : این کار جائز است به دو شرط : اینکه مفسده ای بر آن مترتّب نباشد و دیگر اینکه به انگیزهء جلب توجّه نامحرمان نباشد.

 

آیا « سهل بن زیاد » به دروغگویی متّهم شده است ؟

سؤال : آیا به « سهل بن زیاد » نسبت دروغگویی و مانند آن داده اند ؟ (436/3/21)

جواب : تعابیری که در تضعیف و جرح سهل بن زیاد در مصادر تاریخی و رجالی و فهرستی به کار رفته مختلف است. نجاشی رضوان الله علیه در مورد او می گوید : « كان ضعيفا في الحديث، غير معتمد فيه. » بعد می گوید : « كان أحمد بن محمد بن عيسى يشهد عليه بالغلو و الكذب و أخرجه من قم إلى الري ». شیخ طوسی رضوان الله علیه در فهرستش ، و پس از او ، ابن شهر آشوب رحمه الله در « معالم العلماء » ، به ذکر کلمهء « ضعیفٌ » در مورد سهل اکتفا کرده اند. همچنین ابو عمرو کشی رحمه الله در کتابش از علي بن محمد القتيبي [ که وثاقتش نزد ما اثبات نشده است ] نقل کرده که فضل بن شاذان « لا يرتضي أبا سعيد الآدمي [ = سهل بن زیاد ] و يقول هو الأحمق. » از همه تندتر ، عبارت منقول از ابن غضائری رضی الله عنه است ؛ از ایشان نقل شده ( و در نسخه ای از کتاب او که نزد ما هست هم این عبارت آمده ) که در مورد سهل فرموده : « كان ضعيفا جدّاً ، فاسد الرواية و المذهب ، و كان أحمد بن محمد بن عيسى الأشعري أخرجه من قم و أظهر البراءة منه و نهى الناس عن السماع منه و الرواية و يروي المراسيل و يعتمد المجاهيل. »

چنان که ملاحظه می شود ، تنها آنچه نجاشی رحمه الله از احمد بن محمد بن عیسی نقل کرده ، یعنی شهادت او به کذب سهل ، صراحت در نسبت دروغگویی به او دارد. وَ اللهُ العالِم.

 

انتساب محتوای کتب ادعیه و مانند آن به معصومین علیهم السلام

سؤال : آیا ادعیه ای که در کتب دعا ( مثل مفاتیح ) هست همه شان از خود اهل بیت علیهم السلام هستند ؟ (435/6/2)

جواب : مؤلّفین کتب معتبر دعا ( مثل « مصباح المتهجّد » شیخ طوسی رضی الله عنه از قدماء و « مفاتیح الجنان » در عصر حاضر ) که معمولاً از علما و آشنایان با جهات علمیِ این گونه کارها هستند ، روششان این بوده که ادعیه و اذکاری را در این کتابها ذکر کنند که منتسب به معصومین علیهم السلام هستند. البتّه گاهی در بعضی از این کتب ، مؤلّف ، دعا یا مناجاتی را ذکر کرده که « إنشاء » خود اوست. در این موارد ، تا جایی که بنده از آنها خبر دارم و دیده ام ، مؤلّف تذکّر می دهد که این عبارات از معصومین علیهم السلام نیست و إنشاء خودِ مؤلّف است. مثلاً جناب سیّد بن طاوس اعلی الله مقامه در اواخر « مُهَجُ الدَعَوات » ، دعایی را با این عنوان ذکر کرده است : « مِن ألفاظِ دَعَواتٍ جَرَت عَلی خاطِری فِی الخَلَوات » و سپس دعایی چند سطری را ذکر می کند که إنشاء خود ایشان است و همچنین چندین مورد مشابه را در همان کتاب و به همین صورت آورده است. و نیز گاهی دعایی یا ذکری یا مناجاتی ذکر می شود که کسی در موردی خوانده و خدای متعال را با آن الفاظ مورد خطاب قرار داده و دعایش مستجاب شده و به مقصودش رسیده است. گاهی در بعضی از کتب این موارد نیز همراه با اشاره به ماجرای آن ، برای استفادهء دیگران ، ثبت شده است.

خلاصه این که بجز موارد شاذّ و نادر ، آنچه در کتب معتبر دعا آمده ، همگی منتسب به اهل بیت علیهم السلام اند.

و نکتهء آخر اینکه آنچه گفتیم در مورد کتب معتبر است ، یعنی کتبی که مؤلّفینشان از علما و از متخصّصین حدیث شناسی و علوم وابسته به آن هستند ، افردای مثل شیخ طوسی ، علامهء مجلسی و حاج شیخ عبّاس قمّی رضوان الله علیهم.

 

پارک ملی کوهستان گوادالوپ

 

« رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز »

اوحد الدین انوری ، از علمای شاعر قرن ششم همجری ، احتمالاً در یک وقتی که از بی چیزی و فقر به ستوه آمده بوده ، شعر طنز زیر را در بیان شکوه و شکایت از اوضاع مالی اهل علم در آن روزگار سروده است :

ای خواجه مکن تا بتوانی طلب علم

کاندر طلب راتب هر روز بمانی

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی

نی گوشهٔ کنجی و کتابی بر عاقل

بهتر ز بسی گنج و بسی کامروانی

گر بی‌خردان قیمت این ملک ندانند

ای عقل خجل نیستم از تو که تو دانی

فرعون و عذاب ابد و ریش مرصع

موسای کلیم‌ الله و چوبی و شبانی

بیت دوم را خواجوی کرمانی در یکی از اشعارش تضمین کرده است :

دی سیر برآمد دلم از روز جوانی

جانم به لب آمد ز غم و درد نهانی

کردم گله زین چرخ سیه روی بد اختر

کز بهر دو قرصم بجهان چند دوانی

جان من دلسوخته را هیچ مرادی

حاصل نشود تا تو بکامش نرسانی

فریاد ز دست تو که از قید حوادث

یک لحظه امانم ندهی خاصه امانی

هر که چو قلم گاه سخن در بچکاند

خون سیه از تیغ زبانش بچکانی

کی شاد شود خسروی از دور تو کز تو

بی دار به دارا نرسد تخت کیانی

سلطان فلک گرم شد و گفت که خواجو

بر ملک بقا زن علم از عالم فانی

زین پیر جهاندیدهٔ بد روز چه خواهی

بر وی ز چه شنعت کنی و دست فشانی

هر چند جهانی ز سلاطین زمانه

آخر نه گدای در سلطان جهانی

در مصر معانی ید بیضا بنمائی

وقتی که چو موسی نکشی سر ز شبانی

گر نایب خاقانی و خاقانی وقتی

ور ثانی سحبانی و حسان زمانی

چون شمع مکش سر که بیکدم بکشندت

با این همه گردنکشی و چرب زبانی

خاموش که تا در دهن خلق نیفتی

در ملک فصاحت چو زبان کام نرانی

زین طایفه شعرت بشعیری نخرد کس

گر آب حیاتست بپاکی و روانی

با این همه یک نکته بگویم ز سر مهر

هر چند که دانم که تو این شیوه ندانی

« رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی »

 

منوی اصلی

خبرنامه

حاضرین در سایت

ما 10 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

Powered By R.SeyedMoosavi